به دامان ِ
تنهائیم بر تمنای رویا غزل می سرایم
ولیکن غزل در میان سیاه
و سپیدی که ما رنگ کردیم ،
بی جا ،
به کردار یک آشنای غریب است ،
اینجا!! غزل می
سرایم
خیابان
شلوغ است و این خانه بس تنگ و رو سوی
دیروز کردن ، پر از ننگ
هان! باز این
پیرمردی که تنها ،
میان سیاه و سپیدی
که ما رنگ کردیم ، قلم می زند
....،
ساکت و سرد و تنهاست
من نیز ،
در این دود و اهن
خدایا غزل می
سرایم
.!
چه خواهد شدن
قصه ها را چه کس باز خواهد
گشودن به اندیشه ِ
بچه هامان .
چه سودیست یک گل به اندیشه
ِ باغ ِ دیروز ، تنها شکفتن
که از بیخ و بن می کند دست
ماشینی ِ شعرهامان .
ولیکن ...
ولیکن من و پیرمردی که
گفتم ، قلم می زند ، ساکت و سرد و آرام بر ذهنهامان ،
قسم خورده بودیم
روزی ، که هر چند تنها
وهر چند در کنج ِ سرد ِ
غریبی که هستیم ، اما!
برای دل ِ بچه
هامان
واندیشه ِ نسل هامان
از آن قصه های
کهن باز چیزی نویسیم و
شعری بگوییم
.
و من در پی پیرمردی
که گفتم قلم می
زند ساکت و سرد و تنها
در این شهر
ِ شعر ِ سیاه و سپیدی که ما رنگ کردیم بیجا ،....
به هر فرصتی بی محابا ،
خدایا ، خدایا ،
غزل می سرایم .
ج.ف.هبوط
هشتاد و چهار
|
+| نوشته شده توسط
ج.ف.هبوط در پنجشنبه هفتم شهریور 1387
|